أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
107
تجارب الأمم ( فارسى )
را بديد ، موى شرمگاه خود را كه بافته بود به وى بنمود و گفت : - « شيوهء عروس بينى ، نه ؟ » جذيمه گفت : « فرجام فرا رسيد ، زمين بخشكيد و من نيرنگ مىبينم . » - و اين مثل شد . و بدين گونه ، نيرنگ زبّا بر جذيمه كارساز شد . گفت تا رگهاى دو دست جذيمه را بزدند كه گزارشى دراز دارد ، با مثلهايى كه در نامهها مانده است . جذيمه اين چنين نابود شد و قصير همچنان بتاخت و خود را به عمرو و عدى كه در حيره بود برسانيد . به عمرو گفت : - « هيچ در سر ندارى ، يا بر خواهى شوريد ؟ » عمرو گفت : « بر مىشورم و راهى شوم . » نيرنگى از قصير بر زبّا كه كارساز بود زبّا از پيشگويان و ستارهبينان فرجام كار خويش را پرسيده بود . به وى گفته بودند : - نابودى تو به دست بردهاى خوار و نادرست باشد . [ 50 ] و از قيصر و عدى سخن گفتند و افزودند : - « ليك ، هرگز به دست عمرو نخواهى مرد كه مرگت هم به دست تو خواهد بود . عمرو نيز كار خويش كند . » زبّا از عمرو بيمناك شد و از نشيمن خويش به دژى كه در دل شهر داشت ، از زير زمين راه گشود تا اگر ناگهان گزندى روى آرد ، از آن راه به دژ رود . آن گاه نگارگرى چيره دست را پيش خواند و توشهء راه داد و به وى گفت : - « برو ، و ناشناس به نزد عمرو عدى درآى و با كسان وى ، در نهان بياميز و از هنر خويش سخن بگو . سپس ، عمرو را نكو بشناس ، نشسته ، ايستاده ، سواره ، در جامهء خانه ، در جامهء رزم و بزم ، با بر و بالا و رنگ و روى ، چهرهء وى را بنگار و چون كار را استوار داشتى پيش من باز گرد . » نگارگر راهى شد و به در عمرو رفت . سفارش زبّا را همگى به جاى آورد و با چهرههاى گوناگون كه از عمرو نگاشته بود به نزد زبّا بازگشت و زبّا از آن پس ، عمرو را در همه حال مىشناخت و از وى مىپرهيزيد .